تبليغاتX
جدیدترین خبرها و عکسهای داغ از هالیوود

جدیدترین خبرها و عکسهای داغ از هالیوود
 
رمان های عاشقانه-مطالب و عکس های تووووووووپ
فرسنگها از صداها دور بودم. صداهای ضعیفی به گوشم میخورد.سرم سنگینی میکرد.
-هنوز یه کار نیمه تموم داشتم که قول داده بودم انجامش بدم.
پلکهای سنگینم رو باز کردم. همه جا تار بود و چیزی نمیدیدم. صداها هنوز شفاف نبود و من نمیتونستم صاحب صدا رو تشخیص بدم سرم مثل توپ فوتبال سنگین شده بود.
چند بار پلک زدم و بعد زیر لب مامان رو صدا زدم و دوباره چشمام رو بستم
-شیدا جان عزیزم خوبی؟
دوباره صداها برام دسنگین بود.
-براش آرامبخش تزریق کردم تا چند لحظه دیگه بهتر میشه.
گرمی دستی
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط شراره
مرسی. ساعت نه آماده شو میام دنبالت.
-نه اینجا نیای ها....
-چرا؟
-نمی خوام بهونه دست بابا بدم
-باشه پس کجا؟
-میام میدون ....
-باشه پس ساعت نه منتظرتم اونجا.
-میبینمت
-بای گلم.
تلفن رو قطع کردم و روی تختم دراز کشیدم.
ای خدای من دیگه واقعاً دیونه شدم. بارها خواستم برم جلو و با مامان حرف بزنم. اما وقتی به یاد
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط شراره
هیچی مامان خل شدیم
دستشو تکون داد و گفت:
-از دست شما دیونه ها
وقتی مامان از اتاق بیرون شد من و شیما زدیم زیر خنده که شیما گفت:
-شیدا نمیتونم حتی تصورش رو کنم که توی این دو هفته تو چی کشیدی اما باید بهت یه خبری رو بدم
-چی؟
-کامران فردا برمیگرده آلمان
خیلی سعی کرده بودم با این قضیه کنار بیام اما انگار باز هم نتونستم سرم گیج رفت لبخند تلخی به لبم اوردم و گفتم:
-بالاخره باید میرفت چه فردا چه یه ماه دیگه
-خوشحالم
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط شراره
باور کنید خیلی متعجب شدم
خندید و گفت:
-چرا
-من فکر میکردم که شما فقط...
-کارهای داخلی رو انجام میدم
-بله
-نه من کارهای خارجی شرکت رو هم نظارت میکنم
-مهندس وهابی من واقعاً از اینکه شماها من رو در موفقیت این پروژه همراهی کردید ممنونم
-ما وظیفه مون رو انجام دادیم
کامران به ما نزدیک شد و رو به وهابی گفت:
-خوب آقای مهندس من به شما یه تشکر بدهاکارم
-نه من وظیفه
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط شراره

روی تخت دراز کشیده بودم و مقاله ای رو مطالعه میکردم که صدای در بلند شد همون طور که به مقاله زندگی
یا کارنگاه میکردم گفتم:
-بفرمایید
شیما وارد اتاق شد و گفت:
-ای بابا باز که تو این مقاله مذخرفتو گرفتی دستت بسه بابا فهمیدیم که تو این مقاله رو نوشتی نابقه
مقاله رو جمع کردم و گفتم:


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آبان 1388 توسط شراره
نام کتاب : مرا یاد آر
نویسنده : فهیمه رحیمی
حجم کتاب : 1.32 مگابایت
دسته » ادبیات » رمان عاشقانه


قالب کتاب : PDF

تعداد صفحات : 246

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

 

دانلود کتاب



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط شراره
نام کتاب : کسی پشت سرم آب نریخت
نویسنده : نیلوفر لاری
حجم کتاب : 1.78 مگابایت
دسته » ادبیات » رمان عاشقانه


قالب کتاب : PDF

تعداد صفحات : 322

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

 

دانلود کتاب



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط شراره
نام کتاب : در چشم من طلوع کن
نویسنده : اعظم طیاری
حجم کتاب : 1.44 مگابایت
دسته » ادبیات » رمان عاشقانه


قالب کتاب : PDF

تعداد صفحات : 340

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

دانلود کتاب



نوشته شده در تاريخ جمعه یکم آبان 1388 توسط شراره
نام کتاب : نیوشا
نویسنده : لیلا رضایی
حجم کتاب : 997 کیلوبایت
دسته » ادبیات » رمان عاشقانه


قالب کتاب : PDF

تعداد صفحات : 250

پسورد : www.98ia.com

منبع : wWw.98iA.Com

دانلود کتاب



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط شراره

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط شراره

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط شراره
نام کتاب : چشمهایی به رنگ عسل
نویسنده : زهره کلهر
حجم کتاب : 2.34 مگابایت


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط شراره
 

خیلی رمان قشنگیه حتما دانلود کنید نظرم یادتون نره لطفا

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 توسط شراره
در تمام طول سفر گریه کردم و برای رسیدن به تهران لحظه شماری نمودم.همان مسیری که روزی آرزو داشتم هرچه زودتر از تهران دورم کند اکنون برایم به قدری طولانی بود که هر ثانیه اش بسان یکسال می گذشت.رضا بدرقه ام کرده و سفارش نمود از حال خودم بیخبرشان نگذارم.گاهی با خود فکر می کنم اگر رضا آن پیام
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط شراره
باران و طوفان با شدتی وحشتناک ادامه داشت و اگر من فقط کمی به سرو لباسم توجه داشتم از ترس سکته می کردم.درست مثل این بود که ما را داخل حوضی پراز آب فرو کرده باشند.حتی خودشان که سالها در آن آب و هوا زیسته بودند بروز چنان طوفانی را بی سابقه می دانستند. قبل از آنکه وارد خانه شویم سرعت باد به درجه ای رسیده بود که انسان را هم از جا می کند و من که نگران مرجان و وضعیتش بودم پیش از همه وارد خانه شدم.طفلک رنگ به رو نداشت و دردش به قدری جان فرسا بود که فریاد می
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط شراره
با ازدواج رضا و مرجان نه تنها ارتباطم با لیلا و خانواده اش قطع نشد بلکه به احترامم نزد آنان افزوده شد و رضا همچون برادری دلسوز از هیچ محبتی در حقم فروگذار نبود.ما در کنار هم به تدریس مشغول بودیم و صادقانه هر آنچه در گذشته حادث شده بود را به بوتۀ فراموشی سپردیم.رضا بیش از گذشته طرف مشورت و اعتماد من قرار گرفت و حضورش از آن جهت که بی پناه و تنها بودم بیش از همیشه ضروری گردید و مرجان بعد از اینکه نقشی آنچنان مهم را در سرنوشتش بازی کردم همچون خواهری مهربان همراهی ام نمود.مرتب به دیدنم می آمد و به اصرار برای رفتن به منزلشان دعوتم کرد اما آنچه که برای من مهمترین
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط شراره
آنقدر حقیقت شکست در عشقبه مذاقم تلخ آمد که تصمیم گرفتم برای همیشه تهران را ترک کنم.می خواستم چه کنم زندگی در چنان شهر شلوغ و پر ماجرایی را؟آن از زندگی در خانۀ برادرم و آن از عاشق شدن و کار کردنم!با خود گفتم، بالاخره یک لقمه نان هرجا پیدا می شود. دلم می خواست به دهکدۀ دورافتاده ای بروم تا زندگی تازه ای را آغاز کنم.از این روز عزمم را جزم کردم و شبانه سوار اتوبوسی به مقصد شمال کشور شدم و برای همیشه تهران را ترک کردم.شب سفر تا صبح در تاریکی اتوبوس اشک ریختم و
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط شراره
فردای آن شب برف زیادی روی زمین نشسته بود و من که پس از مدتها خواب راحتی کرده بودم با به یاد آوردن خودم و او حس کردم باید به صحت حوادث شب گذشته شک کنم.وقتی با سر زندگی مقابل پنجرۀ رو به باغ ایستادم احساس کردم دریچۀ تازه ای به روی زندگی ام گشوده شده.از فرط مسرت لبخند زدم و به کارگرها در حال پارو کردن برفهای انبوه خیره شدم ولی چون ساعت از نه گذشته بود چند دقیقه بعد با عجله آماده شده و از اتاق خارج شدم.خانه در سکوت غریبی شناور بود و عجیب آن بود که رکسانا هنوز خواب بود.خواستم تا بیدار شدن او به اتاقم برگردم ولی دیری نگذشت که پشیمان شدم و تصمیم گرفتم برای دادن سلام و گفتن صبح بخیر نزد نادری بروم.انگار از وقتی که متوجهعلاقه و عشقش شده بودم کنترلی بر اعمال
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط شراره
عاقبت پس از اندیشۀ فراوان به این نتیجه رسیدم که ریشه دار شدن این علاقه با توجه به شرایط هردویمان نادرست است و این در حالی بود که علاقیمان روز به روز وسیع تر می شدو من هم هیچ کنترلی بر اوضاع نداشتم.این بود که هم برای ایجاد فاصله و هم برای فروکش کردن شعلۀ سرکش عشق درخواست مرخصی کردم.فکر کردم تا برگردم احتمالا ازدواج کرده و آبها از آسیاب افتاده.آنوقت اگر ماندنی باشم که هیچ
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 توسط شراره
چون ملاقات با کارفرمايم هنوز برايم عادي نشده بود حس مي کردم به يک دادگاه مي روم .نزديک پذيرايي مکث کردم و گذاشتم رکسانا قبل از من وارد شود و خودم در سايه ي او حرکت کردم.همه ي چراغ هاي پذيرايي روشن بود و جاسبر که آنجا حضور داشت طوري نشسته بود که در وهله ي اول او را ديدم.رکسانا به طرف دايي اش که روي صندلي راحتي اش نشسته بود و پيپ مي کشيد دويد ومن که مستاصل بودم همان جا ايستادم و آن دو را نگريستم.کارفرمايم دخترک را به آرامي به آغوش کشيد وبوسيد
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط شراره

حقیقتش از اینکه آن مرد حتی دربارۀ تحصیلاتم نپرسید غرورم جریحه دار شده بود. حالا آن دختری که از صبح علی الطلوع پا به پای دیگر خدمتکاران تقلا می کرد من بودم و چیز غریبی بود که صاحبکارم حتی یک کلمه از گذشته ام نپرسید. هر چند گمان می کردم از طریق مدیر خانه اش در چند و چون ماجرا قرار گرفته است و تظاهر به ندانستن می کند. به هر حال من کماکان در خانه سرایدار پیر بسر می بردم و روزها با راهنمایی محبوبه در خانه ای که گویی کارهایش تمامی نداشت سرگرم بودم

 


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط شراره

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط شراره
کم کم گرسنگی بر وجود خسته و ضعیفم چیره می شد و من که حتی از اندیشیدن به آن می گریختم بر قبول این حقیقت که باید رنج گرسنگی را تحمل کنم بیشتر واقف می گردیدم. حالا پاهایم به دنبالم کشیده می شد و ضعف و خستگی کاملاً در چهره ام مشهود بود. دلم برای نانهایی که گوشه باغچه پیاده رو گذارده بودم ضعف میرفت و اعماق دلم به روشنی می لرزید و اضطراب آیندۀ تاریکی که فرا رویم بود براین لرزش می افزود.
وقتی بعدازظهر شد از شدت گرسنگی دچار سرگیجه و تهوع شده بودم، به نحوی که چشمانم سیاهی می رفت و گوشم به طرز وحشتناکی سوت میکشید. ناخودآگاه بر در ِ اولین خانه ای که پیش رویم بود ضربه زدم اما
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط شراره
وقتی برادرم مُرد، دانستم باید به فکر ترک هرچه زودتر خانه اش باشم. بدبخت با مرگش هم مرا از زندگی در چنان جهنمی نجات داد وهم خودش راحت شد. مگر از زندگی در کنار چنان زنی چه دیده بود غیر از سنگ زیرین بودن و سپر بلای من شدن؟ جداً که سر کردن با سپیده عمر نوح می طلبید و صبر ایوب! زنک چنان میخش را کوبیده بود که برادرم طی چهارده سال زندگی مشترک حتی یک بار به خودش اجازه نداد تقصیر
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط شراره
سهیلا که فرصت یافته بود فارغ از پذیرایی پرچانگی کند کنارم ایستاد و گفت:الهام راستش را بگو از سعید سوغاتی چه خواسته ای؟_سینی چای را به دستش دادم و گفتم:این دیگه از اسرار است،زودتر چایی ها را ببر تا سرد نشده_:خیلی خوب باشد حالا دیگر ما نامحرم شدیم نوبت ما هم می شود الهام خانم
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط شراره

اخر شب که وارد خانه شدم سعید را مطابق معمول در هال مشغول درس خواندن دیدم.سلام سردی کردم و به اتاق رفتم._کمی بعد سعید صدایم زد:الهام لطفا چند لحظه بیا اینجا با شما کار دارم._جلویش ایستادم و گفتم:بله بفرمایید ولی مختصر چون می خواهم بخوابم._نگاه خیره ای به من کرد و گفت:معنی این کارها چیست؟_

:کدام کارها؟_:خودت را به ان راه نزن،همین که با وجودی که درس داری حاضر نیستی به خانه برگردی همین لحن حرف زدنت._:همینطوری امشب تصمیم گرفتم به خودم استراحت بدهم،بعد هم فکر نمی کنم با لحن غیرطبیعی


ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط شراره
نیمه های اسفند بود که خاله و عباس اقا و دایی رضا که جواب مثبت اولیه را از عمو و سهیلا گرفته بودند برای مذاکرات رسمی تر به تهران امدند.مراسم خواستگاری و بله بران به خوبی صورت گرفت و سهیلا و دایی رضا ساعتی در خلوت با یکدیگر گفت و گو کردند.تنها مشکلی که وجود داشت ناراضی بودن زن عمو از دوری تنها دخترش بود که ان هم با قول دایی رضا مبنی بر اینکه تا یکسال دیگر انتقالی اش به تهران درست خواهد شد برطرف گردید.دایی رضا افسر نیروی هوایی بود که از طرف اداره اش دستوراتی برای انتقالش به تهران تا یکسال دیگر صادر شده بود.هرچند هماطور که صادقانه با زن عمو مطرح کرده بود ممکن بود پس از مدتی از تهران به شهرهای دگر هم منتقلش کنند.قرار مراسم عروسی برای28اسفند گذاشته
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط شراره
در خانه هم وضع بعتر از این نبود تا به خانه برمی گشتم یکراست به اتاق خودم و سهیلا می رفتم و ساعت ها در تنهایی می نشستم و به حال و روز خودم تاسف می خوردم ،هر چه زن عمو ،سهیلا و عمو سعی می کردند من را از این حالت بیرون بیاورند بی فایده بود.سر سفره ی غذا برای پرهیز از اصرارهای بی پایانشان حاضر می شدم به زور چند لقمه فرو دهم و باز به اتاقم برمی گشتم .نگاههای نگرا سهیل و سعید و جملات کوتاه انها برای از سرگیری زندگی عادی هم کارساز نبود،فقط روزهای 5 شنبه با شور و
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط شراره
اوایل آبان ماه بود مانند همیشه غروب از مدرسه به خانه بازمیگشتم، سوز پاییزی باعث شده بود با سرعت .بیشتری گام بردارم، جلوی در خانه لحظاتی را به جستجوی کلید در کیفم پرداختم وبا یافتنش دررا گشودم ،وارد هال که شدم موج هوای گرم ودلپذیربه استقبالم
ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ جمعه دهم مهر 1388 توسط شراره

ادامه مطلب


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388 توسط شراره
درباره وبلاگ

سلام من تا آنجا که ممکن است می خواهم که جدیدترین خبرها و عکس ها و مطالب جالب رو براتون بذارم همچنین رمان های تووووووپی پس شما هم با نظر دادنتون منو یاری کنید
sharareh_2pac@yahoo.com
Blog Skin